پست پنجاه و هشتم:_دخترا هرچه قدر هم بزرگ بشن بازهم عروسک می خرند.پسرا هم از بچگی عاشق ماشین و ماشین سواری هستند._(این پست به مناسبت بازگشت دوباره حنا به کافه ام می باشد...)چند رزو پیش حنا بعد از مدت ها دوباره اومد کافه ام.یه کلاه نوک مدادی سرش گذاشته بود.البته کلاهش نمی تونست مانع دیده نشدنه آبشار موهای سیاه باشه.به قدری زیبا بود که آدم دلش می خواست توش شنا کنه.همیشه کارش متفاوت بود.مثل همون روز.به جای اینکه شال روی سرش بندازه دور گرنش بسته بود که با شال همرنگ بود._امون از دست دخترا که می خوان همه چیو ست کنند_با اون نیم پوتین سیاه دخترونه ای که پوشیده بود انکار روی ابرها قدم می زد نه روی کف کافه.البته شاید کف کافه من دست کمی از ابرها نداشته باشه.هنوز هم رفتار عجیبش رو ترک نکرده.دختره بلا.قبل از اینکه بیاد توی کافه پشت شیشه مغازه وایستاده بود و داخل مغازه رو نگاه می کرد.من هم سرگرم حساب کتاب این ماه بودم.سرمو که بالا گرفتم چشم ها سریع مسیر چشم های حنا رو دوید.اگه شال و کلاهش رو خودش ست کرده بود ولی رنگ چشم هاش با موهاش کار نقاش خلقت بود.براش دست تکون دادم؛اولش متوجه نشد.دوباره که دست تکون دادم منو دید.انگار که بین رفتن و اومدن مردد بود.بالاخره اومد تو.وقتی داخل شد.توی دستش تنها چیزی که جلب توجه می کرد عروسک توی دستش یود.چشم هاش دکمه ای بود.نمی تونستی تشخیص بدی که چه احساسی داره؛غمگینه یا نارحته.به چشمای حنا نگاه کردم.بی شباهت به چشم های دکمه ای عروسکش نبود؛خالی از احساس.بدون هیچ حرفی پشت یکی از میز ها نشست.از وقتی که نشست سرش رو بالا نیاورد انگار به چشم های عروسک زل زده بود.رفتم سمتش گفتم:چطوری دوست قدیمی و آشنای کنونی.؟حتی سرش رو هم بالا نگرفت.راستش یکمی بهم برخ تنهایی های یک کافه چی...
ما را در سایت تنهایی های یک کافه چی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 16:44